دلنوشته ۴

من ام.اس دارم...

در آبان سال ۹۳ اولین علائم به صورت بی حسی و گز گز در پاهایم شروع شد. با جستجو درباره ی این مشخصات و بعد از چندین تشخیص افتراقی، بالاخره به نورولوژی مراجعه کردم.
پس از انجام آزمایشات تشخیصی و ام.آر.آی در زنجان و با مراجعه به دکتر نبوی، فلوشیپ ام.اس در تهران، بیماری ام.اس تشخیص داده شد. از ۵ام آذر بود که تزریق سینووکس را شروع کردم.
روز های اول احساس خیلی بدی داشتم. فکر اینکه من بیمار شدم، آن هم بیمار ام.اس، ذهنم را پریشان میکرد یا اینکه یقین داشتم از کار و زندگی خواهم ماند چون از دوران دانشجویی، بیماری ام.اس را به عنوان بیماری ناتوان کننده می شناختم. 

 فرآیند درمان با تشکیل پرونده در معاونت های درمان، غذا و دارو و تامین اجتماعی شروع شد که خیلی خسته کننده بود. ما چند روز بین قیدار و زنجان و اداره ها رفت و آمد می کردیم به طور کلی درست زمانی که تازه فهمیده بودم چه بیماری دارم و باید با آن سال ها دست و پنجه نرم کنم ، گریبان گیر استرس و فشارهای زیادی در فرآیند تشکیل پرونده شدم. امیدوارم این ساختار در حال حاضر با ظهور دنیای الکترونیک کوتاه تر شده باشد. 

اوایل خیلی نگران وضعیت زندگی ام، مخصوصا تکلیف دو فرزندم و کارم بودم. به شغلم علاقه زیادی داشتم، نگران بودم، نگران اینکه مشکل حرکتی یا بینایی پیدا کنم و کل زندگی ام مختل شود. 
ولی من خیلی زود با مطالعه در مورد بیماری ام.اس و با کسب آگاهی و اطلاع از چند و چون آن، تلاش کردم بیماری ام را با تمام سختی ها قبول کنم. من تقدیر و زندگی ام را با ام.اس عجین دانستم و خیلی سریع به زندگی عادی بازگشتم.

از همان ابتدا که علائم بیماری ظاهر شد همسرم کنارم بود و با وجود اینکه اطلاعات کافی درباره ام.اس نداشت، به لحاظ روحی و روانی واقعا حمایت و همراهی ام میکرد بنابراین حس تنها بودن به سراغم نیامد. به جز پدر، مادر، خواهرانم و چند نفر از همکاران صمیمی، افراد دیگری در جریان بیماری من نیستند. نه اینکه از این موضوع ترسی داشته باشم، نه! ولی چون احساس ترحم افراد را دوست ندارم، ترجیح میدهم در شرایط کاملا عادی روزگار را سپری کنم. 
و خدا را شکر که تا به امروز نیز مثل یک کارمند عادی در محل کارم، پر شور و فعال حاضر شده ام و هر گز اجازه نداده ام، ام.اس فاصله ای بین من و زندگی ام ایجاد کند. 

نمیدانم شما چگونه فکر می کنید؟ قطعا برداشت ها می تواند متفاوت باشد. ام.اس اعتقاد و ایمان من به خداوند بزرگ را بیشتر کرده است، توکل کردن بر خدا، در من تقویت شده است و به خواست و تقدیر الهی و نظر و لطف او امیدوارتر شده ام. 

با سایر بیماران در ارتباط نیستم، ولی با چند نفر از بیماران مبتلا که در محل کارم برخورد کرده ام سعی می کنم بطور غیر مستقیم امید و مثبت اندیشی را در آنها تقویت کنم.
معمولا هر کاری که به من استرس وارد نکند حالم را بهتر و رضایتم را به زندگی بیشتر می کند. البته حضور در طبیعت و هوای آزاد هم در تازه کردن روح و روان من تاثیر گذار است. همچنین من عاشق سفرهای زیارتی به خصوص به شهر کربلا هستم. در این سفرها هیچ چیزی به جز حضور در حرم، فکر و ذهنم را به خود مشغول نمی کند. 

واژه ی امید، انرژی و حال بسیاری خوبی در انسان ایجاد می کند و داشتن امید در هر شرایطی لازمه ی زندگی است. بدون امید، هیچ فردی نمی تواند روزگار خود را سپری کند چه در زمان سلامتی و چه در زمان بیماری. وقتی واژه امید را می شنوم استوارتر از قبل، قدم هایم را بر زمین می گذارم.

 به امید فرداهای بهتر

#استان_زنجان #خدابنده


Facebook    Google    LinkedIn    Twitter

برچسب ها

  

فرم همیاری

سفارش قلک

تخلیه قلک

بنر همدردی